شمس الدين محمد بن محمود الشهرزوري ( مترجم : تبريزى )
209
نزهة الأرواح وروضة الأفراح ( تاريخ الحكماء قبل ظهور الإسلام وبعده ) ( فارسى )
در خشم شوم ، چنان كه گفت : حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم برو * ور به حق گفت جدل با سخن حق نكنيم 17 ، 6 - اسكندر او را بند فرمود ، چون به بنديخانه در آمد بندىبانان آمدند و تفتيش و تفحص مىنمودند « 5 » كه او با خود چه دارد [ 59 - ب ] از دراهم و دينار . حكيم گفت : چه بسيار جاهل و نادان بودهايد ! من اينجا به جهت تجارت و خريد و فروخت و عيش و لهو نيامدهام ، و اين مقدار جاهل نيستم « 6 » كه زرى و مالى اين جا همراه خود بيارم تا شما از ما بگيريد « 7 » . بندىبان گفت : بنشين كه خدا ترا هرگز خلاص نسازد . چون اين خبر به اسكندر رسيد خنده كرد و حكم نمود به استخلاص او . 17 ، 7 - از سخنان اوست كه : صحت ارواح در تبعيت حكماى صالحين است ، و صحت ابدان را نمىخواهم و باك ندارم . 18 - ذيمقراطيس [ 430 پ م ] [ او ] و بقراط در يك زمان بودند در روزگار بهمن اسفنديار « 8 » گشتاسب . او را سخنان است كه حكما آنها را در كتب خود ايراد نمودهاند ، و از قدماى فلسفه بود . 18 ، 1 - او را گفتند : نگاه مكن ، چشم را پوشيد « 9 » ؛ گفتند مشنو ، گوش را گرفت ؛ گفتند سخن مگوى دست بر لب نهاد ؛ گفتند : مدان ، گفت قدرت ندارم برين .
--> ( 5 ) - د : مىنمود . ( 6 ) - د : جاهل هم نيستم . ( 7 ) - د : من بگيريد . ( 8 ) - د : بهمن بن اسفنديار . ( 9 ) - د : پوشيده .